+ اينجا نوشتن برايم سخت است.

پنجشنبه 22 ارديبهشت 1384 ساعت 9:21 عصر

اينجا نوشتن برايم سخت است.

نامه‌اي نخواندني

وقتي مي خواستم پست امروز رو آماده کنم .... اين کاغذ رو داد دستم.








. . .




مي خواهم داد بزنم اما چيزي راه گلويم را بسته، هرچه بيشتر تقلا مي کنم سلول هاي گلو و سرم بيشتر مور مور مي شوند، حس تازه اي نيست. نمونه اش را مي تواني در بسياري از خانه هايي که هنوز غيرت براي آن ها وسيله امرار معاش نشده پيدا کني. اما اين يار مي خواهم ديگر ناز گلومو نکشم. مي خواهم بهش بفهمونم سخت تر و دردناک تر از آن چيزي که توي اون گير مي کنه هم هست.


آي باغيرتاي عالم! ديوار نشکن سراغ نداريد؟ مي خوام با سر برم توش. از اين رو نشکن که تعداد حمله هاي من به سمت ديوار روز به روز بيشتر مي شه. مي پرسيد چرا؟



چرا؟


بخون:....


بابا تو رو خدا پاشو، ببين اون پيرن صورتيه که تو خيلي دوست داري پوشيدم. يادته مي گفتي تو اين پيرن شبيه فرشته ها مي شم؟ منم گفتم بابا مگه تو فرشته ها رو ديدي؟




خنديدي گفتي آره دخترم. فرشته هاي زميني که موقع رفتن دو تا بال قشنگ بهشون مي دن. ولي به بابات بال نرسيد. يعني رسيد، ولي دوتا بال پاره پوره و زخمي. گفتم بابايي خودم بالت مي شم مي برمت. خنديدي. منو تو بغلت گرفتي. آخ که هنوز گرمي بغلتو احساس مي کنم.




پاشو بابايي پاشو. مي خوام بيام تو بغلت. تو هم همينطور که موهامو نوازش مي کني قربون صدقه ام بري، منم چشامو ببندم تو خيالم يه فرشته بشم که با دو تا بال سفيد و قشنگ داره پرواز مي کنه.




بابايي يادته مامان مي گفت چشمات مثل چشماي باباته؟ دو تا ياقوت سبز، مامان مي گفت چشماي بابات چون خيلي گريه کرده قشنگ شده. من که نمي فهميدم، ولي بعضي شبا از صداي ناله هات بلند مي شدم ميومدم بغلت مي نشستم مي گفتم بابايي چت شده؟ کجات درد مي کنه؟ تو هم به زور مي گفتي سرم. منم سرتو مي بوسيدم مي گفتم حالا ديگه خوبه خوب شدي. به زور لبخند مي زدي ديگه ناله نمي کردي. من که مي دونستم داري درد مي کشي.




بابا پاشو بگو کجات درد مي کنه. منم ببوسمش خوب بشي.




بابا چرا صورتت سياه شده؟ مامان مي گه با يه غول جنگيدي اونم محکم زده تو صورتت. بابا تو که هميشه مي گفتي هيچ کس نمي تونه به ما زور بگه. مي گفتي ما شاخ غول بزرگه رو شکستيم. پس اين غوله از کجا پيدا شد؟ راستي بابا غولا چطوري به وجود ميان؟ يادته ازت پرسيدم گفتي وقتي مردم فکرکردن جنگيدن با غول يعني کشک. وقتي فهميدن لذت هاي دنيا چه کيفي داره. وقتي فهميدن داشتن باغ و ويلا و ماشين هاي مدل بالا چه حالي ميده. وقتي فراموش کردن درد يعني چي، گلوله مستقيم تانک يعني چي، ميخ خرد کردن توي سر يعني چي. وقتي گفتن بي خيالش. آقا غوله کم کم سر و کله اش پيدا مي شه.




اما بابا من که نمي فهمم اينا يعني چي. ولي تو رو جان زهرا چشماتو وا کن. بابايي ... بابايي ... بابايي ...


... و تيتر کوچکي از روزنامه همشهري:








رييس بنياد جانبازان کرج جانبازي را به خاطر دريافت کمک هزينه خريد داروي يک ميليون و پانصد هزار توماني اش مورد ضرب و شتم قرار داد و جانباز به حالت کما رفت.



حالا ديوار بدم خدمتتون؟

 


نوشته شده توسط : مطلع

نظرات ديگران [ نظر]