+ منتظر ....

پنجشنبه 1 ارديبهشت 1384 ساعت 6:1 عصر

به ناگاه


در هنگامه ظهر


در صور اسرافيل دميده مي‌شود.


سراسيمه ميپرسم: چه شده است؟!!


ندايي در گوش جانم فرياد ميزند که :

او آمد.


مهدي آمد


.



ميشنوم که ميگويند:


مردي از ديار آشنا آمده است.


مردي که بر زبانش مهرباني جاري هست.


و نور ديدگانش روشني بخش روزگار تاريک ماست.




مردي آمده است که برق چشمانش خورشيد را شرمنده ساخته است.


مردي آمده است که خورشيد و ماه و ستارگان و تمامي کائنات بر مسير راهش پيشاني بر زمين مي گذارند.




و ديگري ميگويد :

منتقم و مصلح آمده است.

اي مطلب از وب لاگ دريچه بود

نوشته شده توسط : مطلع

نظرات ديگران [ نظر]