
هنوز هم بعضي وقتا صداي بغض اش تو گوش ام ميپيچه .... خيلي بي انصافن ... خيلي ...
آروم کنار ماشين راه ميره
- بيست و سه سال چشمام به در بود . هيچ جا نرفتم . گفتم بعد از اين همه وقت که مياد پشت در نمونه ... ازش برام فقط 3 تا نامه مونده و يه چفيه ... با حسرت بهم نگاه مي کنه ... سرم رو مي اندازم پايين ... خيلي دل ميخواد تو چشاش نگاه کني ... همونجوري ميگه : الان چهل و يک سالش شده ديگه پير شده ... بغلش ميکنم مثه پروانه دورش ميگردم ... چند روز پيش همه فاميل رو دعوت کردم ؛ محل رو چراغوني کردم ؛ تازه امسال حنا بندونش بود ؛ دومادش کردم .
- پيرزن کنار جمعيت راه ميره ... يه عکس از زير چادرش در مياره ، از وقتي پايگاه ابوذر بردنمون مشهد ، گفتن ديگه نه اسير مونده نه شهيد ، منتظر نباشيد ... رفتم مکه سوريه از حضرت زينب صبر خواستم ... خيلي سخته
- به ماشين بعدي مي رسيم ، چادرش رو درست ميکنه ، رو ميکنه به يه بسيجي که اون بالا وايسده ... بريده بريده ميگه ؛ سومار شهيد شده سال 62 ، 18 ساله گمنام ... يه نگاه تو ليست ميکنه و تکرار ميکنه: سومار؟ هنوز سرش زيره ، با صدايي که ازش خجالت مي باره ميگه نه مادر جان ، تو اينا نيست .
- پيرزن قاب عکس رو تو دستش جابجا ميکنه . ببين چه خوشگله . همش 18 سالش بود ... قابو بغل ميکنه ... امسال همه فاميلو جمع کردم . نگاش کن . دومادش کردم . براش حنا بندون گرفتم .
- ميره ميون جمعيت ... يه زن جوون سيب تعارف تابوت ميکنه ... پيرزن عکس رو تو بغلش محکم گرفته و داره از عروسي پسرش ميگه ... بغض يه دختر امروزي ميترکه ... پيرزن قاب رو بالا ميگيره ... وسط جمعيت گم ميشه ... عکس ميره طرف يه ماشين ديگه ... نه مادر 18 ساله نيست شرمنده
بهشت زهرا
- پسر بچه حواسم رو پرت ميکنه ... با نگاه دنبالش ميکنم . 
داره با آب تميزش مي کنه . گلبرگ ها رو يکي يکي با دقت مي کنه و باهاش يه قلب سرخ و زرد درست ميکنه ؛ با حسرت نگاهش مي کنه ... من دو سال ازش کوچيکتر بودم ، هنوز يادمه ؛ وقتي ساک اش رو مي بست ، ميگفت يه چيزي کمه ، دوبار چيدش ، هر چي گشت پيدا نکرد ، ولي باز هم ميگفت اين بار خيلي سبکه
- ازش مي پرسم احساست چيه خواهرشي . خواهر يه شهيد
- صداش تغيير ميکنه ، انگار يه غم توشه ؛ اونايي که ميگن اين جوونا نمي دونستن چرا مي جنگن و شما ها به کشتن شون داديد ... خيلي بي انصافن ... بغض امونش نمي ده ... صورتشو زير چادرش قايم مي کنه ... نميخواد گريه هاشو ببينن ... با صداي مبهم هنوز داره ميگه ... صبر ... من که طاقت نميارم ... سرم رو مياندازم پايين ... صداي بغض اش از گوش ام بيرون نمي ره ... دلم ميخواد برم يه گوشه تاريک قبرستون و از خجالت بميرم
خيلي بي انصافن ... خيلي ...
نوشته شده توسط : مطلع